چه کردی با خودت رهبر؟

جمعه 5 تیر 1388

 

خیلی چیزا می خواستم بگم ولی الان فقط می گم چه کردی باخودت رهبر که از قلب مردم بیرون اومدی؟ آیا برات مهم نیست واقعا؟

با سرچ کلمه ی "مرگ" به این نتیجه می رسین:

 

چه کردی باخودت رهبر؟



[ جمعه 5 تیر 1388 - 20:31 ]
[ویرایش شده در : جمعه 5 تیر 1388 - 20:43]

[ پیام ()|| رضوانه ] [عمومی , ] [لینك ثابت]
[ارسال به بالاترین: Balatarin ] [ارسال به دنباله: Donbaleh ]

پست رمز دار : در راستای سکوت مقام تشریفاتی او

یکشنبه 24 خرداد 1388
این پست رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این پست را وارد کنید.


[ یکشنبه 24 خرداد 1388 - 08:30 ]
[ویرایش شده در : جمعه 5 تیر 1388 - 20:44]

[ پیام ()|| رضوانه ] [] [لینك ثابت]
[ارسال به بالاترین: Balatarin ] [ارسال به دنباله: Donbaleh ]

همدان- بقعه ی استر و مردخای

یکشنبه 17 خرداد 1388
پنج شنبه ی رحلت امام ما و سینا اینا رفتیم همدان.

همدان جاهای دیدنی زیادی داره ولی  غار علی صدر و بقعه ی استر و مردخای یه چیز دیگه بود.

من و ابراهیم در غارعلی صدر

بقعه ی استر و مُردِخای یه عبادتگاه مخصوص یهودیاست و دومین مکان مقدس اونها و چون من تاحالا یه همچین جایی نرفته بودم برام خیلی جالب بود.
ورودی این بقعه یه در خیلی کوچیک بود که باید تا کمر خم می شدی که بتونی رد شی یعنی یه جور احترام زورکی.
به محض ورود  یه فضای وهم انگیز احاطه ات می کنه. نمی دونم چرا.
رفتار کسی هم که از بقعه و تاریخچه اش برامون گفت مزید بر علت می شد. یه جور ادب خوف ناک، مثل این فیلم ترسناکا که خدمتکار خونه آخر شب میاد و سر مهمون رو می بره.
توی خود عبادتگاه هم دوتا مقبره بود یکیش قبر "اِستر" که انگار زیاد واسه یهودیا مهم نیست چون کسی دورش نمی چرخید و اون یکی "مُردِخای" که بهش می گفتن نبی و دورش می چرخیدن و گریه می کردن.
مقبره ها از چوب آبنوس ساخته شده بود که خوشگل بود.
کنار مقبره ها هم روی دیوار 10فرمان موسی به زبان عبری و فارسی نوشته شده بود.
وقتی داشتیم میومدیم بیرون، همون آقای خوفناک بهمون گفت که یه هدیه ای هم بدین که ماهم 2000 تومن وجه رایج مملکتی رو دادیم و اومدیم بیرون.
متاسفانه بهمون اجازه ندادن از توی مقبره عکس بندازیم فقط از بیرون تونستیم این دوتا عکس رو بگیریم:

ورودی کوتاه اول

نمای بیرونی بقعه

جاهای دیگه ی همدان رو هم رفتیم مثل آرامگاه باباطاهر و بوعلی سینا و گنجنامه ولی هیچ کدوم مثل این دوتا برا من جالب نبودن.


پ ن : اطلاعات بیشتر درباره ی استر و مردخای
 یک

دو

سه

 چهار همراه با عکس از نمای داخلی بقعه




[ یکشنبه 17 خرداد 1388 - 11:14 ]
[ویرایش شده در : یکشنبه 17 خرداد 1388 - 12:46]

[ پیام ()|| رضوانه ] [عمومی , ] [لینك ثابت]
[ارسال به بالاترین: Balatarin ] [ارسال به دنباله: Donbaleh ]

فیس بوک باز شد

سه شنبه 5 خرداد 1388

به دوستان!!! فیلترچی

 می گم اگه قراره یه سایتی فیلتر بشه  چرا از فیلتر در میاد و بعد یه دفعه فیلتر می شه و بعدش دوباره از فیلتر درمیاد؟
این نشون دهنده ی چی می تونه باشه؟


[ سه شنبه 5 خرداد 1388 - 12:48 ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| رضوانه ] [عمومی , ] [لینك ثابت]
[ارسال به بالاترین: Balatarin ] [ارسال به دنباله: Donbaleh ]

عماد خراسانی

شنبه 26 اردیبهشت 1388
عمادالدین حسنی برقعی ، معروف به عماد خراسانی در سال  ۱۳۰۰ و در مشهد به دنیا آمد و از دوازده سالگی سرودن شعر را آغاز کرد، در جوانی "شاهین" تخلص می کرد. سپس فریدون مشیری تخلص " عماد" را برای وی برگزید. در بهمن ماه سال 1382 بود که دیگه از سرودن شعر جدید باز موند و به قول معروف "غزل خداحافظی رو خوند".
عماد از غزلسرایان مشهور معاصره که بعضی از اشعارش بسیار معروف شده اندیکی از اونها این بیته «عهد کردم که دگر می‌‌ نخورم در همه عمر / به‌جز از امشب و فرداشب و شبهای دگر».

غزل "خوب شد آمدی" یکی از اشعار عماد خراسانیه :

رفته بودی تو و دلمرده ز رفتار تو من
خوب شد آمدی ای کشته ی دیدار تو من

ستمت گر چه فزون است و وفا کم، غم نیست
کم کَمَک ساخته ام با کم و بسیار تو من

هر دلی نیست عزیز دل من، لایق صید
باش همواره تو صیاد و گرفتار تو من

این سه ارزانی هم باد الهی همه عمر
بخت یار تو و تو یار من و یار تو من

هیچ دانی که در این دوری یک ماهه چه رفت
یا چه دیدم ز غم و حسرت دیدار تو من

سال ها پیر شدم لیک جوان خواهم شد
لب نهم باز چو بر لعل شکربار تو من



[ شنبه 26 اردیبهشت 1388 - 21:13 ]
[ویرایش شده در : یکشنبه 27 اردیبهشت 1388 - 06:17]

[ پیام ()|| ابراهیم ] [ادبیات , ] [لینك ثابت]
[ارسال به بالاترین: Balatarin ] [ارسال به دنباله: Donbaleh ]

وبلاگ متنوع ما

چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388

آدم وقتی حال نوشتن تو وبلاگ رو نداره و این همه از نوشته‌ی قبلی میگذره بالاخره باید یه جوری یكی مجبورش كنه بیاد بنویسه دیگه.

داشتیم یه نگاه به آمار وبلاگ مینداختیم آماری دیدیم كه حیفم اومد ننویسم.

ببینید با چه جستجوهایی تو گوگل به هی فلانی رسیدن:

"شعر ضایع كنی دختران"

"شعر درباره رضوانه"

"یك شعر كوتاه و غمگین برای معذرت خواهی"

"تخت جمشید" و "سرباز هخامنشی"

و ...

خدایی چه وبلاگ متنوعی داریما



[ چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 - 21:58 ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| ابراهیم ] [عمومی , ] [لینك ثابت]
[ارسال به بالاترین: Balatarin ] [ارسال به دنباله: Donbaleh ]

روز معلم

جمعه 11 اردیبهشت 1388
معلم اظیظم از شما مُچكرم كه به من صوات یاد دادید



[ جمعه 11 اردیبهشت 1388 - 23:54 ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| رضوانه ] [عمومی , ] [لینك ثابت]
[ارسال به بالاترین: Balatarin ] [ارسال به دنباله: Donbaleh ]

چگونه خود را پیش همسر ضایع كنیم؟ یا من و فرامرز پایور

سه شنبه 25 فروردین 1388

دیروز در یه حركت محیرالعقول رفتم كلاس سنتور ثبت نام كردم. مسئولین آموزشگاه هم نامردی نكردن و من رو بدون هیچ گونه آمادگی فرستادن سر كلاس.
اونجا بهم گفتن كه باید دوتا كتاب تهیه كنم؛ یكیش دستور سنتور نوشته‌ی فرامرز پایور و اون یكی شیوه‌ی سنتورنوازی نوشته‌ی پشنگ‌ كامكار
وقتی كه اسم نویسنده‌ی  اولی رو شنیدم به خودم گفتم باز یه كتاب از یه تازه به دوران رسیده كه احتمالا باید یه نسبتی با خانم معلم(!!!) داشته باشه. و وقتی دومی رو بهم گفت به خودم گفتم خوبه حالا این یكی معروفه!!!
شب وقتی همسر اومد خونه گفتم بیا بشین هرچی یاد گرفتم رو بهت یاد بدم بی جنبه‌ام دیگه.

بهش گفتم كه باید هفت تا نت موسیقی رو هم از اول به آخر و هم از آخر به اول حفظ بشیم و بعد شكل نت هایی كه خانم معلم برام كشیده بود رو بهش نشون دادم و گفتم كه باید این شكل ها رو هم حفظ كنیم كه به محض دیدن بگیم كه چه نتیه.
خلاصه ...
یه ذره كه تلاش كردیم دیدیم نمی تونیم بدون كتاب اینارو حفظ كنیم و حتما باید  عكس نت رو تو كتاب ببینیم و اونجا تمرین كنیم.
به همین دلیل اومدیم نشستیم پای كامپیوتر و گوگل عزیز رو به زحمت انداختیم و اون دوتا كتابی رو كه خانم معلم گفته بود رو سرچ كردیم.
اولین چیزی كه از سرچ تو گوگل دستگیرم شد این بود كه این آقای فرامرز پایور خیلی تو كارش استاده و بهش می‌گن خداوندگار سنتور!!! نه اون فامیل خانم معلم كه فكر می كردم و تازه هزار برابر از پشنگ كامكار و كل كامكارها معروف تره.
اینجوری بود كه كلی خجالت كشیدم از این كه چه جور علاقمندی هستم

پ ن:  می خوام اینجا از نعیمه و همسر گلش وحید تشكر كنم كه قرار شد سنتور و میزش و كتاباش رو به من قرض بده فعلا كه  ببینم استعداد موسیقی دارم یا نه!





[ سه شنبه 25 فروردین 1388 - 13:09 ]
[ویرایش شده در : سه شنبه 25 فروردین 1388 - 13:45]

[ پیام ()|| رضوانه ] [عمومی , ] [لینك ثابت]
[ارسال به بالاترین: Balatarin ] [ارسال به دنباله: Donbaleh ]

اسفند 87

جمعه 30 اسفند 1387
اسفندماه هم تموم شد. اول اسفند من به دنیا اومدم. پنجم اسفند روز مهندس بود كه شركت سایپا به مناسبت روز مهندس به من یه پراید هدیه داد. نه بابا جدی نگیرید. پولش رو قبلا ازم گرفته بود. ثبت نام كرده بودیم و بعد از حدود 25 روز تحویل گرفتیم.
سرویس اولیه پراید هم بین 800 تا 1500 كیلومتر باید انجام بشه. متاسفانه تازه رسیده به 600 و از اونجایی كه دنده و درها یه خورده مشكل دارن و كلا اینكه ماشینهای ساخت داخل تا سرویس اولیه نشن مورد اعتماد نسبی نیستن باهاش نمیشه رفت مسافرت. ضمن اینكه اگه بریم مسافرت و برگردیم از كیلومتر سرویس اولیه بیشتر میشه و دیگه سرویس اولیه نمیكنن و در نتیجه گارانتیش هم پـــَـــــر
پنجشنبه 22 اسفند هم رفتیم كنسرت علیرضا عصار. جای همه خالی. خوش گذشت. البته نكات جالبی دیده شد از جمله اینكه یه ردیف از صندلیهای قسمت J و K تو همكف مشكل داشتن و قابل استفاده نبودن ولی بلیطهاشون فروخته شده بود (البته لطف می كردن و بلیطهای جاهای دیگه‌ای رو در نظر گرفته بودن و تو سالن به صاحبان بلیطهای بی صندلی تحویل می دادن). نكته جالب دیگه اینكه كنسرت با تأخیر 45 دقیقه‌ای شروع شد و افرادی بودند كه حدود 15 دقیقه بعد از شروع كنسرت هنوز داشتن وارد سالن می‌شدن. ماشاءالله همه وقت شناس و سر وقت بیا
نكته‌ی دیگه‌ای نمونده جز اینكه روز آخر كاری یعنی چهارشنبه 28 اسفند هم بیشتر از حد معمول و تا ساعت 17 سر كار بودم و در حال رفع مشكل و انجام درخواست مدیران محترمی كه روز آخر درخواستهاشون یادشون میاد.
بالاخره سال 87 با همه خوبیها و بدیهاش داره تموم میشه. امیدوارم هر اتفاقی كه برای هر كدوم از شماها افتاده خیر بوده باشه و مصداق این بیت شعر نباشیم:

بس كه بد می‌گذرد زندگی اهل جهان                     مردم از عمر چو سالی گذرد عید كنند

و آرزو دارم سال 88 برای همه‌ی ما با سلامتی و شادی و موفقیت همراه باشه. به قول یكی از دوستان: انشاءالله سال 88 واقعا گاو باشه؛ پرخیر و بركت.
انشاءالله


[ جمعه 30 اسفند 1387 - 08:30 ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| ابراهیم ] [عمومی , ] [لینك ثابت]
[ارسال به بالاترین: Balatarin ] [ارسال به دنباله: Donbaleh ]

یزدنامه

سه شنبه 27 اسفند 1387
قرار بود از سفر به یزد مطلب بنویسم كه خیلی به درازا كشید و حدود یك ماهه كه چیزی ننوشتم.
دلیلش علاوه بر تنبلی نرسیدن عكسها بود. البته تقریبا دو هفته میشه كه عكسها رسید ولی هنوز حوصله‌ی نوشتن نیومده. ولی سعی میكنم خیلی خلاصه از یزد بگم و از این یك ماهی كه گذشت.
و اما یزد
كلا ما تو یزد 24 ساعت هم نبودیم. جمعه شب رسیدیم یزد؛ رفتیم هتل صفاییه یزد.
نما از بالا

بعد از مستقر شدن و شام خوردن، مدیران محترم تصمیم بر پیاده روی داشتند و رفتیم پیاده روی.
در همین حین من هم از درد دندون داشتم داغون می‌شدم. كلی قرص و مسكن تهران جمع كرده‌ بودم و همونجا گذاشته بودم و اومده بودم یزد
من هم با پیاده روی موافقت كردم به این امید كه از داروخانه بتونم یه مسكنی چیزی بگیرم. متاسفانه تو هتل چهار ستاره و با این همه دبدبه و كبكبه (درست نوشتم؟) كمكهای اولیه و دارو موجود نبود و فقط چند ساعتی تو روز یه پزشكی اونجا مستقر بود.
خلاصه اینكه بیش از یك ساعت پیاده روی كردیم، راه رو گم كردیم، به سختی كسی رو پیدا كردیم كه بتونیم ازش آدرس بپرسیم و موقع برگشت نزدیك هتل یكی از بچه‌ها كه یزدی بود و تو راه فرودگاه به هتل از ما جدا شده بود و رفته بود پیش فامیل، به جمع ما اضافه شد و برای من هم یه بسته ایمی پرامین آورد و من هم همونجا بدون آب و اینا یه‌دونه‌اش رو خوردم.
فردا صبح هم بعد از صبحونه راه افتادیم سمت كارخانه شهید قندی.
آخ یادم رفت بگم اصلا واسه چی ما رفتیم یزد. خوب رفته بودیم 30 كیلومتر كابل فیبر نوری تست كنیم برای پروژه فیبر نوری شركت توزیع نیروی برق تهران بزرگ. یه بازدید كوچیكی از خط تولید كابل‌های فیبر نوری كارخونه انجام دادیم و بعد رفتیم سراغ تست. تقریبا تا ظهر طول كشید.
بعد از تست تصمیم گرفتیم چند جا از جاهای دیدنی یزد رو ببینیم و برگردیم تهران.
خلاصه اینكه رفتیم رستوران سنتی قاجاری و ناهار رو میل كردیم (منظورم اینه كه خوردیم نه اینكه ایمیل كردیم)
بعد هم یه چند جایی رفتیم از جمله: آتشكده؛ زندان اسكندر یا مدرسه ضیاییه؛ باغ دولت آباد؛ خانه لاریها و چند جای دیگه
این هم یه عكس از من و همكاران و آتش آتشكده.

آتشكده شهر یزد

موقع برگشت به فرودگاه هم رفتیم به شیرینی پزی حاج حسن خلیفه رهبر و مثلا سوغاتی (همون خوردنی‌های خوب و خوشمزه) خریدیم.
تو فرودگاه هم حدود یك ساعت تأخیر داشتیم و ساعت 8 شب هم تو مهرآباد فرود اومدیم.

از اونجایی كه این مطلب طولانی شد؛ به همین كفایت می‌كنم و عذرخواهی بابت تأخیر و تلخیص

این چند تا لینك شاید به‌دردتون بخوره:

یزد در ویكی پدیا
سایت سازمان میراث فرهنگی و گردشگری استان یزد
آلبوم عكسهای سفر یزد بنده در فیس بوك



[ سه شنبه 27 اسفند 1387 - 09:02 ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| ابراهیم ] [عمومی , ] [لینك ثابت]
[ارسال به بالاترین: Balatarin ] [ارسال به دنباله: Donbaleh ]


نوشته های پیشین ...

+ چه کردی با خودت رهبر؟
+ در راستای سکوت مقام تشریفاتی او
+ همدان- بقعه ی استر و مردخای
+ فیس بوک باز شد
+ عماد خراسانی
+ وبلاگ متنوع ما
+ روز معلم
+ چگونه خود را پیش همسر ضایع كنیم؟ یا من و فرامرز پایور
+ اسفند 87
+ یزدنامه
+ یزد
+ امید ایران
+ فضا
+ خواهر ناز كوچولو
+ مامان! تو چقدر خِرِفتی!

صفحات :
1 2 3 4 5 6 7 ...
Who links to me?